محمد بن حسين رازي

34

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

به دشوارى مىرفت از گرسنگى كه پس به هيچ چيز نرسيدم الا كه دراز مىشد از شادى من و از هر گوشه چيزها آواز مىداد ، نوش باد ترا اى حليمه . از آوازها كه مىشنيدم تنها نميتوانستم رفتن تا كه از شعبى ميان هر دو كوه مردى بيرون آمد مانند نخلى حربه در دست مىدرخشيد از نور . پس آن مرد دست راست برداشت و بر شكم درازگوش زد و گفت : برو اى حليمه به سلامت ، كه خداى تعالى بشارت تو فرو فرستاد و مرا فرمود تا همه شياطين از تو دور كنم . گفت : شوهر را گفتم تو مىبينى آنچه من مىبينم و مىشنوى آنچه من مىشنوم ؟ گفت : چه بوده است ترا كه چنين ترسان و لرزانى ؟ گفت : من ترسيدم كه به قوم خود نرسم . مىرفتم ، تا جمله به دو فرسنگى مكه فرو آمديم ، روز ديگر بامداد در مكه رفتم زنان بنى سعد پيش از من در مكه رفته بودند بهر رضيع كه در مكه بود . شوهر را گفتم در مكه رو و بپرس كه بزرگ قوم كيست ؟ گفت : آل مخزوم است . گفتم : نه چنين است ، بهتر ازين بپرس كه شريف و بزرگ قوم كيست ؟ بازآمد . گفت : عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف . گفت : شوهر پيش رخت بگذاشتم و در مكه رفتم . زنان بنى سعد سبق برده بودند ، به همهء رضيعان مكه [ 575 ر ] رفته بودند . من پشيمان شدم به دخول مكه ، گفتم اگر من به منزلى از منازل بنى سعد مقام مىكردمى اولىتر بودى . نوميد شدم . از خانه‌اى بدر مىآمدم و در خانه‌اى ديگر مىرفتم تا كه عبد المطلب آواز داد : اى قوم كه دايگى خواهيد كردن . هيچ‌كس ديگر از شما هست ؟ گفت : پيش وى رفتم .